![]() |
![]() |
|
|
امروز ميخوام شما رو به يكي از روستاهاي نه چندان دور افتاده اما از نظر فرهنگي بسيار دور افتاده ببرم.اين روستاي سرسبز و زيبا داراي مناظر بسيار ديدني و بياد ماندني ميباشد دراستان مازندران شهرستان نوشهر بخش كجور مابين دو روستاي دشت نظير و كندولوس قرار دارد نام اين روستا در قديم 30 نكايي بوده و بعد از جنگ تحميلي به چهل تن تغيير نام داده و هم اكنون به اختصار(چتن) ناميده ميشود.اگر قصد سفر به اين روستا را داريد لازمه چند نكته اضطراري و تاثير گذار را به شما بگم. اگه از سمت چالوس ميآين و خودتان ماشين ندارين اول بايد دو راهي (دو آب ) نرسيده به مرزن آباد پياده شين و 1001 دعا بلد باشين و همشو از حفظ بخونيد تا سر اون دو راهي يه راننده ايي دلش براتون بسوزه تا شمارو سوار كنه كه اگه پياده مي رفتين بهتر بود،چون اولا از حرفاي زياد و بلند مسافران روستايي خسته ميشين و از بوي بد لباسشون كه انگار يه طويله همراشونه تا تلفن همراه بعد از اينكه به دو راهي ناصر آباد رسيدين با ابروهاي تو هم پياده ميشين و نگاهي به سر بالايي بسيار پرشيب روستاي ناصر آباد ميندازين كه در نگاه اول فكر ميكنين در ارتفاعات تبَت هستين.در همون دقيقه ي اول تمام انرژي شما تخليه ميشه(در قديم بجاي قرص اكس از عصاره اين روستا استفاده ميشد)اگه صبح به اين منطقه كابوس انگيز رسيديد پس كوله ها و بار و بنه خودتونو زمين نذارين تا لااقل خاكي نشه! چون تا ساعت 5 بعد از ظهر حتي يك خر هم رد نميشه چه برسه به ماشين و آفتابي كه انگار با شما دشمني داره ،اينجاست به اون ماشين فكستني و لگني كه بوي طويله مي داد و مردمي كه حرف ميزدن انگار سالگرد بمب هيروشيما هر لحظه تكرار ميشد آرزوي داشتنشو ميكردين.افسوس گذشته ها سودي نداره. با من بيان كه راه طولاني در پيش داريم.كوله ها رو بردارين اِوا مادر رو بزارين كنار و شلواراتونو بزنين بالا يه پارچه دور سرتون تا آفتاب شما رو نسوزونه.تا روستاي اول يعني ناصر آباد با ماشين 6 دقيقه اما با پاي پياده 35 دقيقه طول ميكشه مصرف آبتونو به حداقل برسونيد چون در طول مسير هيچ آب خوردني پيدا نميشه اونايي كه خاكيند آب در طول مسير زياد داريم.گروه در حال حركتند از اين مناظر زيبا لذت ببريد تا خستگي راه بر شما غلبه نكنه واي باغ گيلاس اما حيف شد كه تو فصل رسيدنش نيومديم اونطرفو نگاه كنين باغ سيب و گلابي اما سيباش كوچيكن و سگ نگهبان حتي اجازه نگاه كردن هم به ما نميده.راستي مواظب سگهاي تو محل هم باشين همشون خطرناك و بگير هستند موقع خطر سر جايتون وايسين و به چشاش ذل بزنيد تا روش كم بشه همون نگاهي كه بعضي از ؟ به آقايون دارن.بعد از 30 دقيقه پياده روي و چيره شدن خستگي اين سر بالايي تند به شما، خانه هاي گِلي روستا مشخص شده و تا اولين روستا يه پيچ تند با يه سر بالايي تند داريم.36 دقيقه به پايان رسيد ما هم اكنون در روستاي ناصر آباد هستيم با مردمي كه از كنارشون رد ميشم و بهشون سلام ميكنيم و اونا هم به ماعليك ميدن و با تعجب به ما نگاه ميكنند نا اينكه فكر كنيد روستايي هستند و از شهر و آدم بدورن نه اصلا شما سخت در اشتباه هستيد حداقل در اين روستا 10 خانواده داراي ماهواره هستند حقيقت در اينكه دارن تو دلشون به ما ميخندند و ميگن از اينا احمق تر وجود نداشت اينجا هم جا بود شما اُمدين البته من از شما عذر خواهي ميكنم، به دل نگيرين بهر حال هر چه باشه روستايي هستند و دل صاف و ساده يي دارند. همين طوري كه به دورو ورتون و با تعجب آدمايي كه به ما نگاه ميكنند نگاه مياندازيم روستا اول تمام ميشه. وتا روستاي بعدي حدود 2 ساعت اگه وقفه يي نداشته باشين راهه.با بچه ها كه هنوز دارن پيش بقيه حفظ آبرو ميكنند و ميخوان بگن كه ما كم نياورديم به پيش ميريم اما من با اينجور آدما زياد برخورد كرده ام ميدونم كه چه كار كنم.در طول مسير با گله هاي گوسفند و گاو و سگهاي گله و چوپانهاي زيادي برخورد ميكنم كه هيچ كدامشان توجه ايي به ما ندارند و شما هم زحمت الكي نكشين كه بخواين جلب توجه كنين. بعد از 1:40 دقيقه رفتن دوباره به يك پيچ مي رسيم به نام (در كاربرد محلي كَل پشم) كه پيچي بسيار بسيار تند كه در زمستان و تا اواخر فروردين يخ زده و براي تردد آدمها هم خطرناك، حالا ماشين رو شما تصور كنين. اما ما از اين مسير عبور نميكنيم و همان نقشه ايي كه داشتم عملي ميكنيم از يك ميان بر استفاده ميكنيم كه محلي ها به آن كمربندي ميگويند. اول مسيري خوب و زيبايي در پيش داريم اما بعد از اينكه يك لحظه از ديدگان شما مهو شدم خودتان را در مقابل يك مسير صعب العبور و تندي ميبينيد و آفتاب سوزان هم كه شمارو كلافه كرده كه آرزوي مردن را ميكنيد البته به من هم تو دلتون چندتا دري بري هم ميگين اما بايد گذشت عاشقي همين دردو سر هارو داره. بعد از اين پيچ به يك منظره بسياروسيع و زيبايي برخورد ميكنيم ولي از اونجايي كه در سر بالايي قرار دارين تاب وايسادن را ندارين راه ميافتين اما وقتي مسير كمربندي ما تمام شد همه كساني كه تو دلشون داشتن منو نفرين ميكردن الان دارن منو دعا ميكنن و ميگن از جووني خير ببيني و اونيكه ميخواي بهش برسي اما لازم به ذكر من كسي رو نمي خوام،چون لااقل مسيرشان 15 الي 20 دقيقه كوتاهتر شد.به روستاي دوم رسيديم به نام لعل يا در زبان محلي (نعل) ميگويند.وقتي به اين روستاي كوچل و كم جمعيت ميرسيم فكر ميكنيم اهالي اين محل دچار طاعون شدند و خبري از موجود زنده ايي نيست نترسيد البته در اين محل چند جن هم مشاهده شده كه خودشونو به شكل دختر كوچولوي نازي نشون دادند كه شما رو به يك بازي دعوت ميكنند اگه با چنين منظره يي روبرو شدين سرتونو بندازين پايين و راهتونو ادامه بدين و برين. بعد از يه جاده داغون و خراب و چاله هاي هميشه پر از آب وارد روستاي چتن ميشيم از دور بالاي يه تپه ساختماني مي بينيد كه شبيه خونه نيست وقتي نزديكتر ميشيم متوجه ميشيم كه مدرسه چند مقطع ايي هستش و قبل از مدرسه زير كوه كوچك يه غار وجود داره كه داراي ارتفاع سقف بسيار بلندي است كه هنوز براي من مجهول الهويت ميباشد.زياد توجه نكنيد و در موردش سئوالي نپرسيد كه من چيزي راجبش نميدونم. به محل كه وارد ميشيم بچه هاي قد و نيم قد ما رو از دور،دست به دهن بعضي با لبخند و بعضي با خنده و بعضي مات و مبهوت نگاه ميكنند و اهل هر كجاي ايران كه باشي شما رو تهروني ميدونند.فاصلشونو با شما بخوبي رعايت ميكنند واگه احساس كنند كه بهشون دارين نزديك ميشين سريع ميدوند و از شما فاصله ميگيرن و اولين جايي كه ميرن روي تپه ايي يا هر بلندي ديگه هستش. مثل هر جاي ديگه ايي كه ميري اول دنبال يه سوپر ماركتي يا چيزي شبيه اونو، كه وسط محل در فاصله 50 متري از هم ديگه 2 تا بقالي وجود داره چون بغالي اولي خيلي شلوغه نه اينكه بخوان چيزي بخرن نه پاتوقشونه به همين خاطر ميريم بقالي دومي بعد از سلام و احوال پرسي ، صاحب مغازه كه اسمش مهر علي هستش به همه ما خسته نباشيد ميگه و ازش مقداري خريد ميكنيم و ازش ميپرسيم كه آيا كسي به ما يه چند شب اتاق اجاره ميده؟اول خنديد و بعد گفت آره اما قيمتش بالاست ميدن؟ گفتيم چند ؟گفت: شبي 3000 تومان من با يه نگاه به شما و يه چشمك ميگم آره زياده اما بچه ها قبول ميكنيد؟ شما هم كه علامت منو گرفتين ميگين آره آره. آدرس خونه يي طرف رو به ما ميده و ميگه بگين منزل آق علي كجاست ؟ البته در اينجا يه نكته ايي به شما بايد بگم اينكه اينجا هر كي اسمي داشته باشه آخرش علي يدك به دنبالش ميكشونه و در ضمن اينجا كسي، كسي رو به فاميلي صدا نميكنه چون همشون فاميليشون ( سينكائي )هستش .با هزار زحمت و دردسر خونه ي آق علي رو پيدا كرديم و كلي كلنجار زدن روي اجاره ي اتاق ،كليد اتاقو گرفتيم و بعد از گرماي آفتاب و خستگي راه زير يه سقف چوبي و ديوار كاهگلي خوابيديم.خانمهاي همراه ما از اونجايي هيچوقت خسته نميشن بعد از يه استراحت كوتاه براي ناهار يه چيزي تدارك ميبينند.بعد خوردن ناهار نه چدان دلچسب هر كسي دست زيدشو ميگيره و ميره دنبال صفاي خودش و من در ايوان خونه نشستم و به روزي فكر ميكنم كه فقط صداي اين خوشحالي و هياهو بين اينا تو گوششون زمزمه ميكنه و از خودشون و عشق بازيشون خبري نيست.هي ... 3 روز بعد... غروب به چند تا از بچه ها كه تو هم جزء اونايي ميگم بريم تو محل تا واسه فردا يه ماشين براي برگشت كرايه كنيم موافقت ميكنيد پيش هر كي كه ميريم چون ميبينند نياز به ماشين داريم يه قيمت نجومي براي كرايه ميگين ولي با يه راننده جوون سر قيمت كنار ميام و قرار ما ساعت 8:30 صبح فردا شد كنار مسجدمحل. برگشتيم خونه و بعد شام خورديم.بعد از يه خورده بازي حكم و21 و شيطنتهاي شبانه هر جوون ديگه ساعت 12:17 بامداد خوابيديم.صبح از همه زودتر منو تو بيدار شديم ساعت 7:23 بود و تا ساعت 8 چيزي نمانده بود.اما 2 از بچه ها نبودند امديم بيرون ديديم نيستن صدا زديم يه آقا رو هم ديديم كه داشت طويله رو تميز ميكرد ازش پرسيديم گفت:رفتن طرف جنگل .تو گفتي واي جا مونديم و من يك لحظه اونهمه سختي و مشقتي كه واسه اُمدن كشيديم بيادم اُمد.امديم داخل و بچه ها رو بيدار كرديم و از بد بختي كه بر سر ما امده بهشون گفتيم. همه بدون خوردن صبحانه و با يه بغل عصبانيت و اخم هاي تو هم و برج زهر مار بودن توي ايوون منتظر اون دوتا بوديم تا برگردند شازده ها ساعت 11:25 از راه رسيدند،بدون اينكه اجازه بديم حرفي بزنند تا جايي كه ميتونستيم كتكشون زديم اونم از ته دلمون.اما اونا زير بار سنگين كتكهاي ما ميگفتن واسه چي ميزنين يكي از بچه ها گفت بسه. كافيشونو بهشون گفتيم: كجا رفتين ؟ با پر رويي تمام گفتن: رفتيم جنگل تفريح. گفتيم مگه قرار نبود امروز ساعت 8 بريم ؟! تازه فهميديم كه اونا اصلا از رفتنمون خبري نداشتند چون كسي بهشون نگفته بودو هممون زديم زير خنده ولي تفلكي ها بد جوري كتك خورده بودند.وسايلمونو جمع كرديم و مثل قبل پاي پياده و با كلي بديختي برگشتيم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 21:11 توسط هشت پا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من 26 ساله اهل شمال و عاشق هیچ کس و هیچ چیز نیستم و برای خودم مینویسم
عاشق موسيقي لايت (پيانو).غذاي مورد علاقه همه چي جزء لوبيا و بادمجان.عشق سرعت زير 120 خوابم ميبره.رنگ مورد علاقه:ياسي. پياده روي رو دوست دارم اگه كسي همرام باشه .ساحلو خيلي دوست دارم اگه خرچنگ نداشته باشه .از روزاي باروني بدم مياد. غروب تابستونا رو دوست دارم. |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
الهه دنياي من شهسوار ضد پسر هنگامه الهه دختر 18 ساله مه دود عزيز نسترن جون آدم برفي بي نام ونشان بهترين عكسهاي عاشقانه دنياي عكس-آرمان فرحناز طالع بيني براي محبوب شدن!؟ گلشيفته فراهاني |
|
RSS
|